تبليغاتX
ღ♥ღ قروقاطی ღ♥ღ

استعداد

دخترک پیانو را دوست نداشت . اما عاشق موسیقی بود. ساعات کلاس پیانو و تحمل چهره مسخره ، خسته کننده و تکراری استاد پیانو برایش طاقت فرسا بود. هر روز با چهره تکراری اش با آن عینک گرد و موهای کم پشت و مشکی اش و اودکلنی که از دید دخترک بوی گند میداد، با یک لبخند دلقک وار و یک کیف چرمی مشکی پر از نت، سر ساعت، نه یک دقیقه زودتر نه یک دقیقه دیرتر زنگ خانه را به صدا در می آورد. وقت شناسی عذاب آور است. حداقل در مکتب کودکان اینچنین است. چنین افرادی ذره ای از حق " گاهی دیر کردن" خود استفاده نمی کنند. خشک و لاابالی. دقیقا لا ابالی ، لاابالی در وقت نشناسی ، لاابالی در گاهی سر وقت حاضر نشدن ، لاابالی در گاهی زودتر نرفتن، حداقل برای خوشحالی دخترکی که از چند دقیقه زودتر از شر استاد موسیقی اش خلاص شدن از شادی پر در می آورد. خلاص شدن از آن قیافه ای که بوی نظم می دهد. بوی گند نظم، نظمی که همواره در برابر کودکی قرار می گیرد، در برابر همه چیز و در برابر هیچ. به ویژه هیچ. مردک استاد موسیقی است، همین و بس. او تنها یک استاد موسیقی است. کسی که به خوبی نتهای روی کاغذ را می شناسد، به خوبی مکان کلاویه های پیانو را می داند و به زیبایی می تواند سونات های پیانوی بتهوون و شوپن را اجرا کند: او در حقیقت هیچ چیز از موسیقی نمی داند. این مفهوم موسیقی نیست، مفهوم شناخت نتها نیست. او نمی تواند درک کند که در پس فشردن هر کلید پیانو تولد و مرگی نهفته است. به شدت گذرا و ساده. نوای هر نت در میان دیگر نتها گم می شود و این گم شدنها در کنار هم نوایی معطر و ساده را فراهم می آورند. دخترک با استعداد است. پدرش می گوید او می تواند یک استاد پیانوی بزرگ شود ، درست مانند استاد خودش. او کاملا درست می گوید. دخترک می تواند یک استاد پیانوی بزرگ شود. استعدادش را دارد. استعداد استاد شدن ، مشهور شدن ، شیک پوشیدن و اودکلن زدن ، سر وقت حاضر شدن ، یک کیف چرمی پر از نت حمل کردن ، نواختن آثار بزرگ ؛ او استعداد همه اینها را دارد : استعداد مردن را. استعداد فراموش کردن گردش در میان درختان جنگل و قرار گرفتن پشت پیانوی غول پیکر ، استعداد مانند دیوانه ها با اسب سفیدش حرف نزدن ، استعداد زیر باران خیس نشدن و سرما نخوردن ، همه ما این استعداد را داریم. استعداد بالقوه نابود کردن کودکی و پریدن در آغوش ملاکها.


 

نوشته شده توسط عسل (مدیر) در جمعه 1388/04/12 ساعت 4:39 PM موضوع | لينک ثابت


به احترام اشک هایی

                                   که بر گونه هایم

                   خشک گردید

به احترام بغض هایی

                           که فرصت باریدن پیدا نکردند

و به احترام

             زیبا ترین هدیه خداوند ( عشق )

سکوتی می کنم

                         یه سنگینی فریاد .

 

 

 

 

به راستی که  ساده است چیدن گلی 

                                و ستایش کردن آن

                                       و از بین بردن آن  ...

هیچ نمانده جز اینکه بگویم

چه سخت است یاد آوردن آن لحظه که در پی

فریاد های مکرر دوستت دارم هایم به سادگـــــــی

دوســــــتــــــــــم   نــــداشـــــــــــــت

 

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 1388/03/06 ساعت 7:46 PM موضوع عشقولانه | لينک ثابت


تولدت مبارک

























 


تولدت مبارک عسل جون

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز
روز ميلاد
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک
***********************************************

خواستم برايت هديه بگيرم
گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم
برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام
بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم
به فکر فرو رفتم و
سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم
که بهترين چيز در زندگيم هست
به ناگه فرياد زدم
که قلبم را مي فرستم چون
او
خود زيباست، مظهرايستادگيست
سربه زيرو با نجابتست
تولدت مبارک

*******************************

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک

***********************************************



 

   


 

نوشته شده توسط یوسف در دوشنبه 1388/02/14 ساعت 9:38 PM موضوع | لينک ثابت


2 آهنگ جديد و بسيار زيبا با صداي ميثاق

 

                                

 

    

                                             DownLoad  ...... MP3 128 

  

 

                   Eltemas 

 

                   Zendegi

                                  

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 1388/01/14 ساعت 11:35 PM موضوع آهنگ | لينک ثابت


 

 

 

ساقه شکستن,قانون طوفان است,تو نسیم باش ونوازش کن.

 

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 1388/01/14 ساعت 11:36 AM موضوع | لينک ثابت


سال نو

سلام به همه دوستان و نويسندگان

سال نو همه ي شما مبارك.سالي خوش و بدون غم را براي شما و خانواده ي گراميتان آرزومندم.

                         سال نو مبارك

 


 

                  سال نو مبارك


                      

                                        سال نوتون جديد

 


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 1388/01/01 ساعت 11:18 PM موضوع | لينک ثابت


فلسفه عید نوروز

 

ایرانیان باستان
 
 
سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردین (روز اورمزد) است و چون برخلاف سایر جشن‌ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمی‌کشد ، بر سایر جشن‌ها‌ی ایران باستان برتری دارد. در مورد پیدایی این جشن افسانه‌های بسیار است ، اما آنچه به آن جنبه‌ی راز وارگی می‌بخشد ، آیین‌های بسیاری است که روزهای قبل و بعد از آن انجام می‌گیرد. اگر نوروز همیشه و در همه جا با هیجان و آشفتگی و درهم ریختگی آغاز می‌شود ، حیرت انگیز نیست چرا که بی‌نظمی یکی از مظاهر آن است. ایرانیان باستان ، نا آرامی را ریشه‌ی آرامش و پریشانی را اساس سامان می‌دانستند و چه بسا که در پاره‌ای از مراسم نوروزی ، آن‌ها را به عمد بوجود می‌آوردند ، چنان که در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردین) چون عقیده داشتند که فروهر‌ها یا ارواح درگذشتگان باز می‌گردند ، افرادی با صورتک‌های سیاه برای تمثیل در کوچه و بازار به آمد و رفت می‌پرداختند و بدینگونه فاصله‌ی میان مرگ و زندگی و هست و نیست را در هم می‌ریختند و قانون و نظم یک ساله را محو می‌کردند. باز مانده‌ی این رسم ، آمدن حاجی فیروز یا آتش افروز بود که تا چند سال پیش نیز ادامه داشت. از دیگر آشفتگی‌های ساختگی ، رسم میر نوروزی ، یعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در این رسم به قصد تفریح کسی را از طبقه‌های پایین برای چند روز یا چند ساعت به سلطانی بر می‌گزیدند و سلطان موقت ? بر طبق قواعدی ? اگر فرمان‌های بیجا صادر می‌کرد ، از مقام امیری بر کنار می‌شد. حافظ نیز در یکی از غزلیاتش به حکومت ناپایدار میر نوروزی گوشه‌ی چشمی دارد: سخن در پرده می‌گویم ، چو گل از غنچه بیرون‌ای که بیش از چند روزی نیست حکم میر نوروزی. خانه تکانی هم به این نکته اشاره دارد ؛ نخست درهم ریختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زیر و رو می‌شد. در بعضی از نقاط ایران رسم بود که حتا خانه‌ها را رنگ آمیزی می‌کردند و اگر میسر نمی‌شد ، دست کم همان اتاقی که هفت سین را در آن می‌چیدند ، سفید می‌شد. اثاثیه‌ی کهنه را به دور می‌ریختند و نو به جایش       بقيه در ادامه مطلب
 
 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 1388/01/01 ساعت 11:16 PM موضوع | لينک ثابت


پیر عاقل (داستان کوتاه)

 

پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.»

به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده‌اید! چند لحظه صبر کنید الآن می‌رسیم.

او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد. شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده‌ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دکور و... بستگی ندارد، بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خودم تصمیم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌گیرم.

من دو کار می‌توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی‌کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت‌هایی که هنوز درست کار می‌کنند شکرگزار باشم.

هر روز، هدیه‌ای است که به من داده می‌شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته‌ام تمرکز خواهم کرد.

سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می‌توانید بعداً برداشت کنید.

بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می‌توانی شادی‌های زندگی را در حساب بانکی حافظه‌ات ذخیره کنی.

از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ می‌دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟


راهنمایی‌های ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپارید
1. قلبتان را از نفرت و کینه خالی کنید.
2. ذهنتان را از نگرانی‌ها آزاد کنید.
3. ساده زندگی کنید.
4. بیشتر بخشنده باشید.
5. کمتر انتظار داشته باشید.

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه 1388/01/01 ساعت 11:15 PM موضوع | لينک ثابت


سال 1388


 

نوشته شده توسط سیامک در شنبه 1388/01/01 ساعت 1:21 AM موضوع | لينک ثابت


نوروز

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام
سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارك باد


 

نوشته شده توسط سیامک در جمعه 1387/12/30 ساعت 4:15 PM موضوع | لينک ثابت


سایه ها

         

                                                         

در سکوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
يکديگر را در بر داشتند
تا ميان کوچه اي با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست
برق اشکي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند!
ماه را ابري به کام خود کشيد.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش!

فريدون مشيري

                           


 

نوشته شده توسط عسل (مدیر) در جمعه 1387/12/23 ساعت 6:53 PM موضوع | لينک ثابت


من (داستان کوتاه)

 

دخترم سارا و من با هم دوستان خوبی بودیم. او با شوهر و بچه هایش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کردند و همیشه با هم یا تلفنی صحبت می کردیم یا به من زود زود سر می زد.
وقتی تلفن می زد همیشه می گفت: سلام، مادر، منم و من هم می گفتم: سلام من، چطوری؟ او حتی زیر نامه هایش را همیشه "من" امضا می کرد و من هم برای اذیت او را "من" صدا می کردم.
بعدها سارا به طور ناگهانی و بی مقدمه در اثر خونریزی مغزی جان خود را از دست داد. ناگفته پیداست که تمام وجودم تحلیل رفت. چرا که هیچ دردی برای من به اندازه از دست دادن تنها گل زندگی ام نبود.
تصمیم گرفتیم اعضای بدن او را به دیگران اهدا کنیم تا شاید این وضعیت غم انگیز و اسف بار را به امری نیکوکارانه بدل کرده باشیم. چیزی از این حادثه نگذشته بود که سازمان بازیابی و اهدا اعضا به من اطلاع داد که اعضای بدن دخترم را در کجاها مورد استفاده قرار داده اند.
حدود یک سال بعد نامه زیبایی از مرد جوانی دریافت کردم که لوزالمعده و یکی از کلیه های دخترم را به او اهدا کرده بودند.
در نامه خود از کار من و خانوده ام بسیار تشکر کرده بود و زندگی خود را مدیون ما می دانست و من در حالی که غم از دست دادن دخترم را به یاد داشتم گریه می کردم و نامه را می خواندم.
به آخر نامه که رسیدم، می خواستم بدانم این نامه را چه کسی نوشته است و در عین ناباوری در زیر نامه نوشته بود "من"

 

 



 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 1387/12/23 ساعت 5:38 PM موضوع | لينک ثابت


شعر زیبایی از فریدون مشیری

 

همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 1387/12/23 ساعت 5:26 PM موضوع | لينک ثابت


خوش به حال آسمون

 

خوش به حال آسمون که هروقت دلش بگیره بی بهونه می باره

به کسی توجه نمی کنه.........از کسی خجالت نمی کشه.........

می باره اینقدر می باره تا آبی بشه..کاش.......

کاش می شد مثل آسمون بود....

کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده.....

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 1387/12/23 ساعت 5:21 PM موضوع | لينک ثابت


خیلی سخته...

 

                     

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.

وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .

 وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .

 وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .

وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .

وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .

 وقتی تمام درها به رویت بسته است...

 آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت

 بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 1387/12/23 ساعت 5:12 PM موضوع | لينک ثابت


هیچکس اشکی برای ما نریخت...

 

        

       

هیچکس اشکی برای ما نریخت...      هرکه با ما بود از ما می گریخت

 چند روزیست حالم دیدنیست   ...     حال من از این و آن پرسیدنیست

 گاه بر روی زمین زل میزنم   ...      گاه بر حافظ تفأل میزنم

 حافظ دیوانه،فالم را گرفت    ...      یک غزل آمد که حالم را گرفت

 ما زیاران چشم یاری داشتیم  ...     خود غلط بود،آنچه می پنداشتیم

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه 1387/12/23 ساعت 5:10 PM موضوع | لينک ثابت


سه آمريکايي و سه ايراني

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

 

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

 

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند.

توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفاً


 

نوشته شده توسط یوسف در یکشنبه 1387/12/04 ساعت 12:1 PM موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by GHAROGHATI2020.BLOGFA.COM - Free Web Hosting